چه زود یکسال آمد و شد!
باز هم تولدت مبارک.
چه زود یکسال آمد و شد!
باز هم تولدت مبارک.
تو بزرگ می شوی هر روز
و دل من هی برایت تنگ می شود!

خوشحالم که پیوستگی دارید و انسجام.خوشحالم که احساس مسئولیت می کنید.
و خوشحالتر اینکه یادتان نمی رود ومی ماند که باشید.
چیز زیادی ندارم.اما این شاید بشود تقدیمتان کرد:
به شمایی که هر عصر پنجشنبه کلمات مرده را زنده می کنید.
شاید بدردتان که نه ولی به کارتان آید.
****
۱
جیر جیر کفشهایت آزار می دهد مرا در خواب
لطفن آرام وپابرهنه بیا به خواب من
****
۲
لطفن بی اجازه وهر شب نیا به خواب من
خوابم پر است از همهمه ی خاطرات تو
الله اکبر!!!!
دره ستاره افتاده یا دره تندیس ها یکی از جاهای دیدنی جزیره قشم است که فقط باید خودتان بروید و ببینید.البته اگر اهلش باشید.
غار خربس هم یکی از دیدنیهای آنجا بود اما متاسفانه شارژ باتری دوربین یاری نداد و با موبایل عکسهایی گرفتم که کیفیت نداشت.
یکی از رایج ترین بازیامون نمایش دادن بود.اول تمرین می کردیم بعد بلیط درست می کردیم و برای عصرها از بجه های همسایه دعوت می کردیم برای دیدن.
من و دو تا از خواهرام و دو تا خواهرزاده هام که تابستون میومدن گراش.
حمید تنها مذکر گروهمون بود.خیلی جاها مجبور بود چند نقشو بازی کنه.کارش سنگین بود.
یادمه یکی از نمایشهامون سرگذشت عمارو یاسر و مسلمان شدن و شکنجه شدنشون بود.
حمید و دشداشه ی عربیش برای نقش این پدر وپسر خیلی طبیعی تر به نظر می رسید.
کف زیرزمین اون موقع از سنگ های تراشیده شده ی قطوری پوشیده شده بود که در حدود ده کیلو یا بیشتر وزن داشت.
با زور چاقو و ابزار دیگه سنگی رو از جا در آوردیم .عمار رو شکنجه دادیم تا دست از اسلام بکشه.
سنگ بزرگ را روی سینه اش گذاشتیم .کتکش زدیم وبا شئ نوک تیزی پاکت پر از مرکرکروم پنهان زیر دشداشه ی سفیدش را ترکوندیم.
بیچاره نفسش بالا نمی اومد.آخر سر تهدیدش کردیم که اگر راجع به کثیفی لباسش حرفی به خواهرم بزنه دیگه به بازی راهش ندیم.
یادش به خیر الان همه بزرگ شدن .بابا شدن .ننه شدن ولی از ریخت وپاش و شلوغی بچه ها دادشون در میاد.کارای خودشون یادشون نیست.
حمید هم دیگه الان عمار نیست و عطاره!( حمید محمود غلوم العطار) . یه دکتره (دکتر تیم الاهلی امارات) و بابای ۳تا بچه ی ناز.آخرین باری که ایران اومد حدود ۱۲ سالی میشه.می گفت:گراش مثل اونوقتا نیست.یادته همش رو در و دیوار نوشته بود :
درود بر خمینی مرگ بر شاه
الان که همش تبلیغ ساندویچی و تاکسی تلفنیه.اصلا حال و هواش دلچسب نی.
هر کاری کردم ببرمش کافی شاپ نتونستم .عقیده داشت با خوردن فست فود و جویس تو گراش و ایران مسموم میشه.از کجا این باور غلط بهش القا شده بود و نمی دونم.
حمید و مسی
دختر وپسر همدیگر را که پسندیدند دختر با غرور رو به پسر کرد و گفت: خشایار می خواهم میزان مهریه ام تعداد نقطه های اسمت ضرب در ۱۰۰۰ باشد.
پسر لبخندی زد و با شادی کودکانه ای گفت:چشم هر چی تو بگی.
روز عقد چشم دختر که به اسم شناسنامه ای پسر افتاد درجا خشکش زد.علی ... !
آدم همیشه باید از بلیات خداوندگار خوف داشته و بهراسد.
شاید سپر این ها را بشود خواندن هفت بار:
بسم الله الرحمن الرحیم
ولا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم بعد از نماز صبح ومغرب قرار داد.
بعد از هر زلزله فقط تنها چیزی که بر زبانم جاری می شود بردن نام مبارک امام زمان (عج)است.
امروز صبح بعد از خواندن نماز صبح تازه چشمانم گرم خواب شده بود که باز هم همه جا به شدت لرزید.
بین خواب وبیداری فریاد زدم :یا امام زنان!
ترس و خنده وجودم را فرا گرفت.
هر سال دریغ از پارسال
امسال هم ...
ادامه ش با خودت
بنویس!