تبليغاتX
من فمینیست نیستم

من فمینیست نیستم

چه جالب من دقیقا روز تولد فرشته هوس کردم سری به وبلاگم بزنم.

چه زود یکسال آمد و شد!

باز هم تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

تقدیم به فرشته ی نازنینم که امروز روز تولدش بود:

 

 

تو بزرگ می شوی هر روز

و دل من هی برایت تنگ می شود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

طرح سیاه


برای ماه بنی هاشم و حضرت رقیه (س)


دستان ماه بر زمین افتاد

شانه ها را خدا بوسید

بالها جای دست روییدند


۲-
شب کند و پر هراس می لغزید

خواب مرد وحشی و خیس است

خواب گوشواره ا ی خونی
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

برای ((الف))

خواستید بنویسم

خوشحالم که پیوستگی دارید و انسجام.خوشحالم که احساس مسئولیت می کنید.

و خوشحالتر اینکه یادتان نمی رود ومی ماند که باشید.

چیز زیادی ندارم.اما این شاید بشود تقدیمتان کرد:

به شمایی که هر عصر پنجشنبه کلمات مرده را زنده می کنید.

شاید بدردتان که نه ولی به کارتان آید.

****

۱

جیر جیر کفشهایت آزار می دهد مرا در خواب

لطفن آرام وپابرهنه بیا به خواب من

****

۲

لطفن بی اجازه وهر شب نیا به خواب من

خوابم پر است از همهمه ی خاطرات تو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

دره ی ستاره ی افتاده، روستای برکه خلف در قشم

IMG 3663

IMG 3668

IMG 3665

IMG 3683

IMG 3688

IMG 3693

 الله اکبر!!!!

دره ستاره افتاده یا دره تندیس ها یکی از جاهای دیدنی جزیره قشم است که فقط باید خودتان بروید و ببینید.البته اگر اهلش باشید.

غار خربس هم یکی از دیدنیهای آنجا بود اما متاسفانه شارژ باتری دوربین یاری نداد و با موبایل عکسهایی گرفتم که کیفیت نداشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 5 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

تیادن بچ دنش خیلی تبازی! فعالیتهای زیرزمینی!شکنجه!گروه 4+1

کوچیکیامون کارای عجیب غریب زیادی می کردیم.یکی از زیرزمینامون که خالی بود و محل استراحت اهل خانه رو کرده بودیم جای بازی .

یکی از رایج ترین بازیامون نمایش دادن بود.اول تمرین می کردیم بعد بلیط درست می کردیم و برای عصرها از بجه های همسایه دعوت می کردیم برای دیدن.

من و دو تا از خواهرام و  دو تا خواهرزاده هام که تابستون میومدن گراش.

حمید تنها مذکر گروهمون بود.خیلی جاها مجبور بود چند نقشو بازی کنه.کارش سنگین بود.

یادمه یکی از نمایشهامون سرگذشت عمارو یاسر و مسلمان شدن و شکنجه شدنشون بود.

حمید و دشداشه ی عربیش  برای نقش این پدر وپسر خیلی طبیعی تر به نظر می رسید.

کف زیرزمین اون موقع از سنگ های تراشیده شده ی قطوری پوشیده شده بود که در حدود ده کیلو یا بیشتر وزن داشت.

با زور چاقو و ابزار دیگه سنگی رو از جا در آوردیم .عمار رو شکنجه دادیم تا دست از اسلام بکشه.

سنگ بزرگ را روی سینه اش گذاشتیم .کتکش زدیم وبا شئ نوک تیزی پاکت پر از مرکرکروم  پنهان زیر دشداشه ی سفیدش را ترکوندیم.

بیچاره نفسش بالا نمی اومد.آخر سر تهدیدش کردیم که اگر راجع به کثیفی لباسش حرفی به خواهرم بزنه دیگه به بازی راهش ندیم.

یادش به خیر الان همه بزرگ شدن .بابا شدن .ننه شدن ولی از ریخت وپاش و شلوغی بچه ها دادشون در میاد.کارای خودشون یادشون نیست.

حمید هم  دیگه الان عمار نیست  و عطاره!( حمید محمود غلوم العطار) . یه دکتره (دکتر تیم الاهلی امارات) و بابای ۳تا بچه ی ناز.آخرین باری که ایران اومد حدود ۱۲ سالی میشه.می گفت:گراش مثل اونوقتا نیست.یادته همش رو در و دیوار نوشته بود :

درود بر خمینی مرگ بر شاه

الان که همش تبلیغ ساندویچی و تاکسی تلفنیه.اصلا حال  و هواش دلچسب نی.

هر کاری کردم ببرمش کافی شاپ نتونستم .عقیده داشت با خوردن فست فود و جویس تو گراش  و ایران مسموم میشه.از کجا این باور غلط بهش القا شده بود و نمی دونم.

 GetAttachment

حمید و مسی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

قصه ی کهنه

قصه ی عشق قصه ی کهنه ایست که با آن روزانه کف آشپزخانه را می سابی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

داستانک

 

 

دختر وپسر همدیگر را که پسندیدند دختر با غرور  رو به پسر کرد و گفت: خشایار می خواهم میزان مهریه ام تعداد نقطه های اسمت ضرب در ۱۰۰۰ باشد.

پسر لبخندی زد و با شادی کودکانه ای گفت:چشم هر چی تو بگی.

روز عقد چشم دختر که به اسم شناسنامه ای پسر افتاد درجا خشکش زد.علی ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

زلزله.شبه زلزله.لرزه نگاری.لرزه انگاری.لرزه بر جان وتن.جانم در تاب وتب

با وجود این همه زلزله های اخیر باز هم به وجودش عادت نکردیم و هر بار بیش از پیش میترسیم.

آدم همیشه باید از بلیات خداوندگار خوف داشته و  بهراسد.

شاید سپر این ها را بشود خواندن هفت بار:

 بسم الله الرحمن الرحیم

ولا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم بعد از نماز صبح ومغرب قرار داد.

بعد از هر زلزله فقط تنها چیزی که بر زبانم جاری می شود بردن نام مبارک امام زمان (عج)است.

امروز صبح بعد از خواندن نماز صبح تازه چشمانم گرم خواب شده بود که باز هم همه جا  به شدت لرزید.

بین خواب وبیداری فریاد زدم :یا امام زنان!

ترس و خنده وجودم را فرا گرفت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

سال نو.روز از نو روزی از نو.نو که اومد به بازار کهنه قیمتی تر شود!

سال جدید هم ناگریز و ناگزیر شروع شد

هر سال دریغ از پارسال

امسال هم ...

ادامه ش با خودت

بنویس!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  |